تبليغاتX
.

.

داد دل


در زلف تو بند بود داد دل ما

در بند کمند بود داد دل ما


ای داد به داد دل ما کس نرسید

از بس که بلند بود داد دل ما


دستور زبان عشق - قیصر امین‎پور


Night On Bald Mountain - Mussorgsky


+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 23:53  توسط .  | 

جاده‎ها


کاش

در خانه خود نشسته بودیم و

هوای سفر نمی‎کردیم

جاده‎های دنیا

از کف دست تو می‎گذشتند

به موهایت که دست کشیدی

             ما در تاریکی گم شدیم!


پایین آوردن پیانو از پله‎های یک هتل یخی - رسول یونان


Le Cygne - Camille Saint - Saëns


+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 0:14  توسط .  | 

به اعصار دیگری فکر می‎کنم

که روی رود زندگی و

عشق و

مرگ

رفته و از یاد رفته‎اند،

و من

آزادی گذشتن و رفتن را

احساس می‎کنم.


مرغان آواره - رابیندرانات تاگور - ترجمه‎ی ع. پاشایی


Psalom - Arvo Pärt


+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 0:33  توسط .  | 

هنوز


هنوز

      دامنه دارد

هنوز هم که هنوز است

                               درد

                                   دامنه دارد


شروع شاخه‎ی ادراک

طنین نام نخستین

تکان شانه‎ی خاک

و طعم میوه‎ی ممنوع

که تا تنفس سنگ

                        ادامه خواهد داشت


و درد

هنوز دامنه دارد...


آینه‎های ناگهان - قیصر امین‎پور


Adagio For Strings - Samuel Barber


+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 23:46  توسط .  | 

میراث


پوستینی کهنه دارم من،

یادگاری ژنده‎پیر از روزگارانی غبارآلود.

سالخوردی جاودان‎مانند.

مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگارآلود.


جز پدرم آیا کسی را می‎شناسم من؛

کز نیاکانم سخن گفتم؟

نزد آن قومی که ذرات شرف در خانه‎ی خونشان

کرده جا را بهر هر چیز دگر، حتی برای آدمیت، تنگ،

خنده دارد از نیاکانی سخن گفتن، که من گفتم.


جز پدرم آری

من نیای دیگری نشناختم هرگز.

نیز او چون من سخن می‎گفت.

همچنین دنبال کن تا آن پدرجدّم،

کاندر اخم جنگلی، خمیازه‎ی کوهی

روز و شب می‎گشت، یا می‎خفت.


این دبیر گیج و گول و کوردل: تاریخ،

تا مذَهّب دفترش را گاه‎گه می‎خواست

با پریشان سرگذشتی از نیاکانم بیالاید،

رعشه می‎افتادش اندر دست.

در بنان درفشانش کِلک شیرین‎سِلک می‎لرزید،

حِبرش اندر مِحبَر پر لیقه چون سنگ سیه می‎بست.


زانکه فریاد امیر عادلی چون رعد برمی‎خاست:

- «هان، کجایی، ای عموی مهربان! بنویس.

ماه نو را دوش ما، با چاکران، در نیمه‎شب دیدیم.

مادیان سرخ‎یال ما سه کرّت تا سحر زایید.

در کدامین عهد بوده‎ست اینچنین، یا آنچنان، بنویس.»


لیک هیچت غم مباد از این،

ای عموی مهربان، تاریخ!

پوستینی کهنه دارم من که می‎گوید

از نیاکانم برایم داستان، تاریخ!


من یقین دارم که در رگ‎های من خون رسولی یا امامی نیست.

نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست.

وین ندیم ژنده‎پیرم دوش با من گفت

کاندرین بی‎فخر بودن‎ها گناهی نیست.


پوستینی کهنه دارم من،

سالخوردی جاودان‎مانند.

مرده‎ریگی داستان‎گوی از نیاکانم، که شب تا روز

گویدم چون و نگوید چند.


سال‎ها زین پیشتر در ساحل پر حاصل جیحون

بس پدرم از جان و دل کوشید،

تا مگر کاین پوستین را نو کند بنیاد.

او چنین می‎گفت و بودش یاد:

- «داشت کم‎کم شبکلاه و جبّه‎ی من نوترک می‎شد،

کشتگاهم برگ و بر می‎داد.

ناگهان توفان خشمی باشکوه و سرخگون برخاست.

من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد.

تا گشودم چشم، دیدم تشنه‎لب بر ساحل خشک کشَف‎رودم،

پوستین کهنه‎ی دیرینه‎ام با من.

اندرون، ناچار، مالامال نور معرفت شد باز؛

هم بدانسان کز ازل بودم.»


باز او ماند و سه‎پستان و گل زوفا؛

باز او ماند و سکنگور و سیه‎دانه.

و آن بآیین حجره‎زارانی

کآنچه بینی در کتاب تحفه‎ی هندی،

هر یکی خوابیده او را در یکی خانه.


روز رحلت پوستینش را به ما بخشید.


ما پس از او پنج تن بودیم.

من بسان کاروان‎سالارشان بودم.

- کاروان‎سالار ره‎نشناس -

اوفتان خیزان،

تا بدین غایت که بینی، راه پیمودیم.


سال‎ها زین پیشتر من نیز

خواستم کاین پوستین را نو کنم بنیاد.

با هزاران آستین‎چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد:

- «این مباد! آن باد!»

ناگهان توفان بی‎رحمی سیه برخاست...


پوستینی کهنه دارم من،

یادگار از روزگارانی غبارآلود.

مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگارآلود.

های، فرزندم!

بشنو و هشدار

بعد من این سالخورد جاودان‎مانند

با بر و دوش تو دارد کار.

لیک هیچت غم مباد از این.


کو، کدامین جبّه‎ی زربفت رنگین می‎شناسی تو

کز مرقّع پوستین کهنه‎ی من پاک‎تر باشد؟

با کدامین خلعتش آیا بدل سازم

که‎م نه در سودا ضرر باشد؟

آی دختر جان!

همچنانش پاک و دور از رقعه‎ی آلودگان می‎دار.


تهران، تیر 1335


آخر شاهنامه - مهدی اخوان ثالث


میراث با صدای مهدی اخوان ثالث


+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 12:40  توسط .  | 

حرف که می‎زنی انگار

سوسنی در صدایت راه می‎رود.


حرف بزن

می‎خواهم صدایت را بشنوم

تو باغبان صدایت بودی

و خنده‎ات

دسته کبوتران سفیدی

که به یکباره پرواز می‎کنند.


تو را دوست دارم

چون صدای اذان در سپیده دم

چون راهی که به خواب منتهی می‎شود

تو را دوست دارم

چون آخرین بسته‎ی سیگاری در تبعید.


تو نیستی

و هنوز مورچه‎ها

شیار گندم را دوست دارند

و چراغ هواپیما

در شب دیده می‎شود

عزیزم

هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر می‎گیرد

از ریل خارج نمی‎شود.


و من

گوزنی که می‎خواست

با شاخ‎هایش قطاری را نگه دارد.


مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است - غلامرضا بروسان


Spiegel im Spiegel - Arvo Pärt


+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 1:10  توسط .  |